تبليغاتX
کهنوج داستان
داستان کشفی نو
چند بیت میان من و تو فاصله افتاده

از فاصله بین من و تو ولوله افتاده

در ابی پرواز من احساس پری نیست

انگار که از سقف دلم چلچله افتاده

نگذار که این کودک دل تلخ بگرید

از ترس که در باور او هرمله افتاده

دیریست که جا پای تو در شهر غزل نیست

چاووش کجایی؟دلی از قافله افتاده

در سوگم و این حادثه ی بی تو نشستن

چون مجلس رقصی است که بی هلهله افتاده

پرسیده ای از شوق غزل هام بگویم

از قیمتش افتاده و از نا؟ بله افتاده

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 9:24  توسط انجمن اهل قلم  | 

کشیده شد به اندام تیره شب شکوه نقش حادثه ای

کبودی اش بر چهره تاریخ ماند

روایت از پی روایت زاده شد ولی زمانه همچنان قصه داغ تو را خواند

من از پدرم شنیدم که می گفت:علی برای همیشه قصه حسرت به دلها رقصاند

(اهل قلم شهادت مظلومانه ترین مظلوم تاریخ را تسلیت می گوید)

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 12:47  توسط انجمن اهل قلم  | 

 

او گفت که ارثت همه من می گیریم

مهریه فقط نصف بدن می گیرم

گفتم تو هر انچه می کنی مختاری

من عاقبت الامر دو زن می گیرم 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از نرگس باغ تو بدم می اید

از چشم و چراغ تو بدم می اید

بگذار بگویم وتو هم باور کن

از شکل دماغ تو بدم می اید

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

با لفظ قلم چرب زبانی می کرد

صد ایه به لب سوره معانی می کرد

دستی به محاسن بلندش می زد

اما به خفا چشم چرانی می کرد

                                                                                                                اسماعیل قانع  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 9:50  توسط انجمن اهل قلم  | 

اسماعیل قانع

متولد ۱۳۵۵

از دوران دبیرستان استعداد خودش را در زمینه هنری نشان داد . در سال ۱۳۷۳ وارد انجمن شعر و ادب کهنوج شد.او به جز شعر نمایشنامه نویسی را هم در کارنامه کاری خودش داردو تازگی به داستان نویسی روی اورده است

در داستان هایش از همان حس شاعرانگی استفاده می کند و نوعی شعر زدگی در اثار اولیه داستانی اش وجود دارد

نمونه ای از اثارش را با هم می خوانیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 11:21  توسط انجمن اهل قلم  | 

همیشه می گفت:(به مردم چه ربطی دارد که من چه می پوشم و چطور ارایش می کنم؟)

دلش می خواست با دیگران تفاوت داشته باشد یا به قول خودش افکار و کردارش خاص باشد . خیلی به خودش میرسید. روزهای تعطیل هر هفته نوبت ارایشگاه داشت . هر ماه رنگ مو ها و مدل ابروهایش را عوض می کرد.

 هیچکس به او پیشنهاد ازدواج نداد. ابروهایش را دخترانه برداشت . شالهایش را با عصبانیت مچاله کرد و داخل پاکت پلاستیکی دسته دار چپاند و مقنعه چانه دار پوشید.

 با اینکه چند سال کوچکتر شد اماهیچ اتفاق دلچسبی رخ نداد.وقت ارایشگاهش را برای همیشه لغو کرد.

دیگرانی که به انها هیچ ربطی نداشت گمان کردند بیوه شده.

 به او تسلیت گفتند.

اسماعیل قانع

 خرداد 87

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 8:15  توسط انجمن اهل قلم  | 

داستان کوتاه : شهنواز

اتفاقهای کوچک پشت سر هم باید بیافتد تا حادثه یا اتفاق بزرگی شکل بگیرد . موقع دنیا آمدن چرخیده بودی و این اولین اتفاق بود . همه از زنده ماندنت نا امید شده بودند که تو گریه کردی و زنده ماندی ، باید می ماندی تا در اتفاقی بزرگتر ، در یک روز گرم تابستانی ، زمانی که خورشید گرمای 51 درجه اش را روی نخلستانهای کلات و قلعه ی نیمه فرو ریخته ی ضرغام می انداخت بمیری و مردی ، وقتی گذاشتی شیطانی مثل عبدالله تو مغزت برود .

آن روز ، روز تو بود . روزی که باید می مردی و مردی . جلوی چشم همه آنهایی که فقط آمده بودند معرکه ات را تماشا کنند .

نگاهت را هنوز از آن مردم منگ نگرفته بودی که صدای عمو نواب را شنیدی . او را دیدی که سراسیمه از میان جمعیت بیرون آمد . نگاهت روی پاهای گلی و لرزانش خیره ماند . دانستی که مسیر باغ خان را تا زیر کلات ضرغام دویده است .

نامت را که از زبان بند آمده اش شنیدی ، لرزیدی . نخواستی به چهره اش نگاه کنی ، نگاهت را چرخاندی طرف چاه . اما میانه ی راه ، چشمان یحیی تو را گرفت . سرت را تکاندی ، عین خوشه های خرما ، تا چشمهای یحیی را بریزی دور ، اما دیر شده بود . آنها در تمام وجودت لانه کرده بودند .

چشمانت را بستی ، مادرت را دیدی ، با همان چشمان یحیی ، نگران بودند و اشک آلود . به حسن که لگدی پراند نگاه کردی ، با خودت گفتی " ترسیده !" و همین برایت کافی بود ، خواستی تمامش کنی که عبدالله سر و کله اش پیدا شد و خودش را مثل همیشه انداخت وسط یک ماجرای دیگر ، می دانستی جایی که پای عبدالله باشد هیچ چیز خیر نیست . نگاهش کردی ، آب دهانت را انداختی کنار پایت ، تازه فهمیدی لبت پاره شده !

همان وقتی که حسن را روی دستانت کشیدی بالا و سر و ته اش کردی توی چاه ، لبت را گاز گرفتی اما دردش را احساس نکردی ، همانطوری که نخواستی درد عمو نواب را حس کنی با آنکه میدانستی می شکند.

چشمت روی خون آب ها بود که صدای عبدالله حواست را گرفت : " قضیه ناموسیه "

گر گرفتی !، عبدالله به سیگارش پک زد و ریز خندید . و به مردم که پچ پچ می کردند نگاه کرد .

عمو نواب ، گیج نگاهت کرد . با خودت گفتی :" غیر از من و کاووس کسی               نمی دانست !." میان جمعیت دنبال کاووس گشتی ، اما آنجا نبود .   

گفته بودم : اتفاقهای کوچک باید بیافتد تا حادثه یا اتفاق بزرگی رخ دهد ، و تو اتفاقی دانستی که حسن ، پسر کوچک مباشر خان ، خاطر خواه خواهرت شده !.

سه روز قبل ، تو و کاووس زودتر از همیشه از صحرا کاری برگشتید . آن روز بود که تو حسن را جلوی خانه تان دیدی و همینطور روزهای بعد .

نگاهت صاف خورد به چشمان خاکستری عمو نواب ، با شرمندگی سرت را انداختی پایین ، دلت می خواست به جای حسن که هی لگد می پراند و فریاد می کشید ، عبدالله را می انداختی توی چاه . اما حیف که سرنوشت اتفاقهایش را چیده بود کنار هم که تو بمیری و مردی ، همان روز بعد از کشتن حسن تنت را به گلوله بستند .

حالا تو مرده ای و پدرت ، زرخاتون و یحیی که چشمانش درست شبیه چشمان مادر خدا بیامرزت بود ، اشک ریختند ،  حجله بستند و غصه خوردند.

روزی که مردی ، آفتاب گرم و سوزان تر از همیشه می تابید . آن روز از دور شده بودی سایه ی خمیده ی یک مرد . انگار خودت سیاهپوش خودت شده بودی . عمو نواب التماست کرد ، یادت هست ؟ تو را که به خاک مادرت قسم داد، نرم شدی که تمامش کنی ، اما باز عبدالله آتش بیار معرکه شد . خوب می دانست که تیرش را کجا بزند که بسوزی . ، آمد لب چاه ، ایستاد روبرویت ، نگاهت کرد . دیگر داشتی زیر سنگینی هیکل حسن می لرزیدی ، با دستش عرق پیشانی ات را گرفت ، یخ کردی دیدی عرقت را به هوا پراند .

سرش را مثل قرقری کرد توی چاه و فریاد زد " نترس حسن ، شهنواز هنوز مرد نشده ، فردا می تونی بری همه جا بگی : شهنواز غیرت نداره ، یه لاف زنه ، ناموس پرست نیست " .

هنوز هم مثل آن روز داری گر می گیری . اگر می توانستی دوباره حسن را می کشتی و بعد حتماًً شر عبدالله را از سر مردم بیچاره کم می کردی تا دیگر آتش زیر هیچ خاکستری نباشد ، و یک دل سیر کاووس را کتک می زدی . هنوز هم مثل آنروز فکر می کنی .

عمو نواب که به چشمانت نگاه کرد ، دانست که دیگر هیچ چیز در تو اثر نخواهد کرد ، حتی چشمان یحیی .

روی زانوهایش افتاد و پرپر شدنت را دید . نگاهش کردی ، بغض کرده و زخمی بودی ، ناگهان همه چیز در برابر چشمانت رنگ باخت ! چقدر غریبه شدند آدمها ! حسن برایت شده بود عذاب و عبدالله ، شده بود مار و هی زیر دست و پایت وول می خورد ، و تو جای نیشش را تا عمیق ترین درد حس می کردی .

نتوانستی تحمل کنی ، نباید هم می توانستی تحمل کنی و خودت را از این مهلکه خلاص کنی ، آخر این اتفاقی بود که باید می افتاد تا تو بمیری و مردی .

وقتی مشتت را باز کردی و حسن را به عمق تاریک چاه فرستادی ، خم شدی توی چاه و فریاد کشیدی تمام فاصله ای را که حسن به تاریکی افتاد .

داغت را به سینه ی عمو نواب ، چشمان سیاه یحیی و بغض گلوی زرخاتون گذاشتی . سرت را که آوردی بالا ، کبود و شکسته شده بودی . حالا تو مرده ای و می توانی بشنوی همه تو را ناموس پرست می خوانند و می گویند :

" شهنواز آمده بود که بخاطر ناموسش بمیرد و مرد !

 

26 تیرماه 1387

وحیده ببربیان

یگانه

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 16:2  توسط انجمن اهل قلم  | 

وحیده ببر بیان

متولد اردیبهشت ۱۳۶۲

شهرستان کهنوج

داستان نویس و نمایشنامه نویس

از دوران راهنمایی شروع به نوشتن کرد اما در دیماه ۱۳۷۸ با شرکت در کلاس های داستان نویسی و جلسات انجمن کارش را به طور جدی اغاز کرد

در داستان هایش به مردم می پردازد .به زندگی اجتماعی انها به درد ها و دغدغه هایشان

او در داستان هایش به موقعیت ها و فضاهای بومی می پردازد اما نه انقدر که بومی زده شود و نه انقدر که بگویند به فضاهای زندگی اش اهمیتی نمی دهد

اکثر داستان های او با گرایش زنانگی اش نوشته شده اند  داستان هایش روایتگران مختلفی دارد اما تا کنون نشان داده روایتگر کودک روایتگری قوی است کودکی با جهان فلسفس خاص خودش

زبان او (منظور زبان نویسندگی) به دلیل انتخاب همان راوی های اگاه که رابطه تنگاتنگی با نویسنده دارند زبانی سلیس و پذیرفتنی است

مخاطب داستان های او هیچگاه درگیرمعنای  چینش کلمات نیست

 نثر او در روایت داستان ناشی از پرداخت شخصیت های خاص اوست

شما در این وبلاگ با نوشته های او اشنامی شوید...

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 10:11  توسط انجمن اهل قلم  | 

آن مرد ...

 

    آقا ! آخ ببخشيد خانم ! ما روزي زمين داشتيم . بابا بود ؛ مادر هم بود . بابا كه رفت

آن دورها و هيچ وقت برنگشت . ولي ما هنوز هم زمين داشتيم . مادر هم بود .

    من هميشه سرم را روي علفهاي خشك زمين مي گذاشتم تا صداي نفسهايش را بشنوم. مادر كه با بيلچه خاك را زير و رو مي كرد ؛ صداي نفسهايش عميق تر مي شد.       صداي خنده اش را كه خوشش مي آمد ؛ مي شنيدم زمين سرپنجه هاي ترك خوردة‌ مادر را هميشه بوسه مي زد . اما مادر تندي جاي بوسه اش را مي شست . يا با دامنش پاك مي كرد .

     آن مرد آمد . آن مرد در روز آفتابي سوزان ؛ با لباسهاي شيك و ماشين مدل بالا آمد . مادر ترسيد و نگاهش را به گرد و غبار ماشين دوخت . من هم ترسيدم . مادر دويد . من آرام سرم را از روي زمين برداشتم . مرد در را بست . مادر تفنگ را به طرف مرد گرفت . اما پاهايش مي لرزيد .

     مرد سبيلش را جويد و به زمين نگاه كرد . مادر گلنگدن را كشيد  . مرد خنديد و خاك زمين را لمس كرد .

    مرد يك قدم . نه . چند قدم  به مادر نزديك شد . بوي عطر تنش در دماغ مادر پيچيد . مرد سبيلش را تاب داد و غم چشمان سبزش را كه برق مي زد به  مادر دوخت . مرد بسته هاي سبز را از جيبش بيرون آورد ،‌به طرف مادر گرفت و مادر دستش شل شد و لولة تفنگ را به طرف زمين گرفت . مادر نگاهش بين پولها و مرد دودو زد .

      خانم !‌ آخ ببخشيد آقا  ! مادر خنديد . دلم فرو ريخت . مادر ديگر پاهايش نمي لرزيد مرد باز سبيلش را جويد و تاب داد و خنديد . مادر دستش روي ماشه رفت و  تير به قلب زمين خورد ... . 

وحيده ببر بيان

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 9:31  توسط انجمن اهل قلم  |